تبليغاتX
جبهه و جنگ

جبهه و جنگ

کربلای جبهه ها یادش بخیر

 
پيوندهاي روزانه
 
لوگوي دوستان
گنجينه احاديث

جستجو گر گوگل



 شهيد عباس بابايي، بزرگ مردي كه در مكتب شهادت پرورش يافت مجاهدي كه زهد و تقوايش بسان دريايي خروشان بود و هر لحظه از زندگانيش موج ها در برداشت. مرد وارسته اي كه سراسر وجودش عشق و از خودگذشتگي و كرامت بود، رزمنده اي كه دلاور ميدان جنگ بود و مبارزي سترگ با نفس اماره ي خويش. از آن زمان كه خود را شناخت كوشيد تا جز در جهت خشنودي حق تعالي گام برندارد. به راستي او گمنام، اما آشناي همه بود. از آن روستاييِ ساده دل، تا آن خلبان دلير و بي باك. شهيد بابايي در سال 1329، در شهرستان قزوين ديده به جهان گشود. دوره ي ابتدايي و متوسطه را در همان شهر به تحصيل پرداخت و در سال 1348، به دانشكده خلباني نيروي هوايي راه يافت و پس از گذراندن دوره آموزش مقدماتي براي تكميل دوره به آمريكا اعزام شد. شهيد بابايي در سال 1349، براي گذراندن دوره خلباني به آمريكا رفت. طبق مقررات دانشكده مي بايست به مدت دو ماه با يكي از دانشجويان آمريكايي هم اتاق مي شد. آمريكايي ها، در ظاهر، هدف از اين برنامه را پيشرفت دانشجويان در روند فراگيري زبان انگليسي عنوان مي كردند، اما واقعيت چيز ديگري بود. چون عباس در همان شرايط تمام واجبات ديني خود را انجام مي داد، از بي بند و باري موجود در جامعه آمريكا بيزار بود. هم اتاقي او در گزارشي كه از ويژگي ها و روحيات عباس نوشته، يادآور مي شود كه بابايي فردي منزوي و در برخوردها، نسبت به آداب و هنجارهاي اجتماعي بي تفاوت است. از رفتار او بر مي آيد كه نسبت به فرهنگ غرب داراي موضع منفي مي باشد و شديداً به فرهنگ سنتي ايران پاي بند است. همچنين اشاره كرده كه او به گوشه اي مي رود و با خودش حرف مي زند، كه منظور او نماز و دعا خواندن عباس بوده است.

   نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390  توسط سجاد بهرامی پور 



 

شـــــهوت رانــی و لغــــــزشهــــــای جنـــــــسی

 

 

 

 

1. قال الامام الصادق – علیه السلام – : إِنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَذَاباً یَومَ القِیَامَةِ رَجُلٌ أَقَرَّ نُطفَتَهُ فی رَحِمٍ تَحرُمُ عَلَیهِ.

«بحار الأنوار، ج ۷۹، ص ۲۶»

امام صادق – علیه السلام – فرمود: سخت ترین عذاب را در روز قیامت، آن مردی دارد که به حرام با زنی نزدیکی کند.

۲٫ قال رسول الله – صلی الله علیه و آله – : لَن یَعمَلَ اِبنُ آدَمَ عَمَلاً أَعظَمَ عِندَ اللهِ تَبَارَک وَتَعَالی مِن رَجُلٍ قَتَلَ نَبِیّاً أَو إِمَاماً، أَو هَدَمَ الکعبَةَ الَّتِی جَعَلَهَا اللهُ عَزَّوَجَلَّ قِبلَةً لِعِبَادِهِ، أَو أَفرَغَ مَاءَهُ فی اِمرَأَةٍ حَرَاماً.

«بحار الأنوار، ج ۷۹، ص ۲۰»

پیامبر اکرم – صلی الله علیه و آله – فرمود: هیچ کار (گناه) فرزندآدم نزد خدای تبارک وتعالی سنگین ترازاین نباشد که کسی پیامبری یا امامی را بکشد یا کعبه را که خدای عزوجل قبله بندگان خود قرار داده است ویران کند یا به حرام با زنی نزدیکی کند.

۳٫ قال الامام الصادق – علیه السلام – : عَلامَاتُ وَلَدِ الزِّنَا ثَلاثٌ سُوءُ المَحضَرِ وَ الحَنِینُ إِلی الزِّنَا وَ بُغضُنَا أَهلَ البَیتِ.

«بحار الأنوار، ج ۷۹، ص ۱۹»

امام صادق – علیه السلام – فرمود: نشانه های زنا زاده سه چیز است: بدگویی پشت سر دیگران، علاقه مندی به عملزنا و دشمنی با ما اهل بیت.

۴٫ قال الامام علی – علیه السلام – : مَا زَنَی غَیُورٌ قَطُّ.

«نهج البلاغه، حکمت ۳۰۵»

امام علی – علیه السلام – فرمود: غیرتمند، هرگز زنا نمی کند.

۵٫ قال رسول الله – صلی الله علیه و آله – : اِشتَدَّ غَضَبُ اللهِ عَزَّوَجَلَّ عَلَی اِمرَأَةٍ ذَاتِ بَعلٍ مَلَأَت عَینَهَا مِن غَیرِ زَوجِهَا أَو غَیرِ ذِی مَحرَمٍ مِنهَا، فَإِنَّهَا إِن فَعَلَت ذَلِک أَحبَطَ اللهُ کلَّ عَمَلٍ عَمِلَتهُ … .

«بحار الأنوار، ج ۷۶، ص ۳۶۶»

پیامبر اکرم – صلی الله علیه و آله – فرمود: زن شوهر داری که مرد بیگانه ای غیر از همسر و یا محرم هایش، چشمش را پر کرده باشد، مورد خشم شدید خدای عزوجل است؛ زیرا که اگر چنین باشد خداوند همه اعمال او را باطل گرداند و اگر به شوهر خود خیانت ورزد، بر خداست که او را بعد از عذاب دادن در قبر به آتش دوزخ بسوزاند.

۶٫ قال رسول الله – صلی الله علیه و آله – : لَمَّا اُسرِیَ بِی مَرَرتُ بِنِسوَانٍ مُعَلَّقَاتٍ بِثُدِیِّهِنَّ فَقُلتُ: مَن هَؤُلاءِ یَا جَبرَئِیلُ؟ فَقَالَ: هؤُلاءِ اللَّوَاتِی یُورِثنَ أَموَالَ أَزوَاجَهُنَّ أَولادَ غَیرِهِم.

«بحار الأنوار، ج ۷۹، ص ۱۹»

پیامبر اکرم – صلی الله علیه و آله – فرمود: شبی که به معراج برده شدم بر زنانی عبور کردم که به سینه های خود آویزان بودند. پرسیدم: ای جبرئیل! اینها کیستند؟ جبرئیل گفت: اینها زنانی هستند که فرزندان غیر شوهران خود را، وارث اموالآنان می کنند.

۷٫ قال الامام الصادق – علیه السلام – : ثَلاثَةٌ لا یُکلِّمُهُمُ اللهُ تَعَالی وَلا یُزَکیهِم وَلَهُم عَذَابٌ أَلِیمٌ مِنهُمُ المَرأَةُ الَّتِی تُوَطِّئُ (عَلَی) فَرَاشَ زَوجِهَا.

«ثواب الأعمال، ج ۲، ص ۳۱۲»

امام صادق – علیه السلام – فرمود: سه کس اند که خدای متعال با آنان سخن نمی گوید و پاکشان نمی کند و آنان را عذابی دردناک است. یکی از آنها زنی است که به شوهر خود خیانت کند.

۸٫ قال الامام علی – علیه السلام – : أَلا اُخبِرُکم بِأَکبَرِ الزِّنَا؟ … هِیَ اِمرَأَةٌ تُوَطِّئُ فَرَاشَ زَوجِهَا فَتَأتِی بِوَلَدٍ مِن غَیرِهِ فَتَلزَمُهُ زَوجَهَا، فَتِلک الَّتِی لا یُکلِّمُهَا اللهُ، وَلا یَنظُرُ إِلَیهَا یَومَ القِیَامَةِ، وَلا یُزَکیهَا وَلَهَا عَذَابٌ أَلِیمٌ.

«بحار الأنوار، ج ۷۹، ص ۲۶»

امام علی – علیه السلام – فرمود: آیا شما را از بزرگترین زنا خبر ندهم؟ … زنی که به شوهرخود خیانت کند و از بیگانه فرزندی بیاورد و او را به شوهر خود بچسباند. خداوند در روز قیامت با چنین زنی سخن نمی گوید و به او نمی نگرد و پاکش نمی کند و وی را عذابی دردناک باشد.

۹٫ قال رسول الله – صلی الله علیه و آله – : مَن فَجَرَ بِاِمرَأَةٍ وَلَهَا بَعلٌ، اِنفَجَرَ مِن فَرجِهِمَا مِن صَدِیدٍ وَادٍ مَسِیرَةَ خَمسَ مِائَةَ عَامِ یَتَأَذَّی أَهلُ النَّارِ مِن نَتِنِ رِیحِهِمَا، وَ کانَا مِن أَشَدِّ النَّاسِ عَذَاباً.

«بحار الأنوار، ج ۷۶، ص ۳۶۶»

پیامبر اکرم – صلی الله علیه و آله – فرمود: هرکه بازن شوهرداری زنا کند، رودخانه ای از چرکابه به طول پانصد سال راه از شرمگاه آن دو جاری شود به طوری که دوزخیان از بوی گند آنها اذیت شوند و عذابشان از همه دوزخیان سخت تر باشد.

۱۰٫ قال الامام الرضا – علیه السلام – : حُرِّمَ الزِّنَا لِمَا فِیهِ مِنَ الفَسَادِ مِن قَتلِ الأَنفُسِ، وَذِهَابِ الأنسَابِ، وَتَرک التَّربِیَةِ لِلأَطفَالِ، وَفَسَادِ المَوَارِیثِ، وَمَا أشبَهَ ذَلِک مِن وُجُوهِ الفَسَادِ.

«بحار الأنوار، ج ۷۹، ص ۲۴»

امام رضا – علیه السلام – فرمود: زنا به علت مفاسدی که در بردارد مانند قتل نفس، از بین رفتن و مخدوش شدن اصل و نسب، ترک تربیت کودکان، تباه شدن موضوع ارث و میراث و امثال این مفاسد، حرام شده است.

۱۱٫ قال الامام الصادق – علیه السلام – (مِن أَسئِلَةِ الزِّندِیقِ عَنهُ – علیه السلام -): لِمَ حَرَّمَ اللهُ الزِّنَا؟ قَالَ: لِمَا فِیهِ مِنَ الفَسَادِ، وَذِهَابِ المَوَارِیثِ، وَاِنقِطَاعِ الأَنسَابِ لا تَعلَمُ المَرأَةُ فی الزِّنَا مَن أَحبَلَهَا، وَلا المَولُودُ یَعلَمُ مَن أَبُوهُ … .

«بحار الأنوار، ج ۱۰۳، ص ۳۶۸»

امام صادق – علیه السلام – (در پاسخ به سؤال زندیق که چرا زنا حرام شده است؟) فرمود: چون مایه فساد و از بین رفتن ارث و میراث و انقطاع نسل است. در زنا زن نمی داند که از چه کسی حامله شده و فرزند نمی داند پدرش کیست، نه صله ارحام به جا آورده می شود و نه خویشاوندی ها معلوم است.

۱۲٫ قال الامام علی – علیه السلام – : فَرَضَ اللهُ … تَرک الزِّنَا تَحصِیناً لِلنَّسَبِ وَتَرک اللَّوَاطِ تَکثِیراً لِلنَّسلِ.

«نهج البلاغه، حکمت ۲۵۲»

امام علی – علیه السلام – فرمود: خداوند واجب فرمود … ترک زنا را برای حفظ اصل و نسب وترک لواط را برای زیاد شدن نسل.

۱۳٫ قال رسول الله – صلی الله علیه و آله – : یَا عَلِیُّ فی الزِّنَا سِتُّ خِصَالٍ: ثَلاثٌ مِنهَا فی الدُّنیَا، وَثَلاثٌ فی الآخِرَةِ فَأَمَّا الَّتِی فی الدُّنیَا فَیَذهَبُ بِالبَهَاءِ، وَیُعَجِّلُ الفَنَاءَ، وَیَقطَعُ الرِّزقَ، وَأَمَّا الَّتِی فی الآخِرَةِ … .

«بحار الأنوار، ج ۷۹، ص ۲۲»

پیامبر اکرم – صلی الله علیه و آله – فرمود: ای علی! زنا شش پیامد دارد: سه تای آنها در دنیا و سه تای دیگر در آخرت. پیامدهای دنیایش این است که آبرو را می برد، مرگ را شتاب می بخشد و روزی را می بُرد و پیامدهای آخرتش عبارت است از حسابرسی سخت و دقیق، خشم خدای رحمان و جاودانگی در آتش.

۱۴٫ قال الامام الصادق – علیه السلام – : اَلذُّنُوبُ الَّتِی تَحبِسُ الرِّزقَ، اَلزِّنَا.

«بحار الأنوار، ج ۷۹، ص ۲۳»

امام صادق – علیه السلام – فرمود: (از جمله) گناهانی که جلو روزی را می گیرد، زناست.

۱۵٫ قال الامام علی – علیه السلام – : اَلزِّنَا یُوَرِّثُ الفَقرَ.

«بحار الأنوار، ج ۷۹، ص ۲۳»

امام علی – علیه السلام – فرمود: زنا، موجب فقر می شود.

۱۶






بقیه در ادامه مطلب


   نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390  توسط سجاد بهرامی پور 



موضوع:
عصر قحطی شهادت      
با کسب اجازه از بزرگان علم و ادب من از شهر شریف سیدمرتضی آوینی، و یا بهتر بگویم از شهر سید مرتضی آوینی ها و سعید یزدان پرست ها، خدمت برادرها رسیده ام. از من بی شخصیت خواسته اند که راجع به شخصیت شهید سید مرتضی آوینی صحبت کنم. برایم مشکل است، اما تا آنجا که بتوانم در خدمتتان هستم. من شهید سید مرتضی آوینی را در سال 59 زمانی که 17 سال بیشتر نداشتم – با «حقیقت» دیدم و سال 71 با «روایت فتح» شناختم. بعد از شهادت عزیزانمان در 8 سال دفاع مقدس و رحلت جانکاه و از یاد نرفتنی امام راحلمان در سال 68، به خاطر بی مهری ها، و بی توجهی ها و کم لطفی ها و غریب بودن، و به واسطه ی از دست دادن دوستان عزیز بهتر دیدیم توی خانه بنشینیم و به کار خودمان برسیم. هر کس می آمد از صدا و سیما، از هر جای دیگر، صحبتی با آنها نمی کردم. من ابتدای مجلس به برادرها گفتم: «اگر من صحبت بکنم، بحثم نه علمایی است و نه عقلائی است؛ من بسیجی صحبت می کنم».
سال 71، تقریباً برج هشت بود، درب منزل ما را زدند. یکی از دوستان سپاه خرمشهر بود. گفت: سید، یک برادری می آید با شما کار دارد. به او گفته بودند که سید صحبت نمی کند و با کسی کاری ندارد. وقتی من با شهید سید مرتضی آوینی روبرو شدم، در همان لحظه اول، آن حالت چهره ی ایشان را که دیدم، گفتم: این انسان معمولی نیست. وقتی می گفتند که جبهه دانشگاه است، بعضی از آقایان به تمسخر می گرفتند. اما من می گویم دانشگاه بود و رشته های مختلف و گرایشهای مختلف داشت ولی مدرکش را در آخرت می دهند. به فرمایش حضرت امیر علیه السلام انسان مومن باید دائماً در رنج و تعب باشد تا زمانی که به لقاء حق برسد. وقتی چهره ی سید مرتضی آوینی را دیدم، ایمان مجدد پیدا کردم که هنوز همه ی انسانهای مؤمن و حق طلب نمرده اند، و یک عده ای از انسانها متوجه قضایا هستند. آن نامردمانی که بعد از رحلت حضرت امام(س) حمله آوردند به ساحت مقدس ولایت امر، آنها فکر می کنند که خیلی خوب می فهمند، اصلاً شهید سید مرتضی آوینی به شهادت رسید که حقانیت ولایت حضرت آیة اله العظمی امام خامنه ای را ثابت بکند. من این را می گویم و به آن اعتقاد دارم. یکی از خبرنگاران رادیو در مسجد ارک به من گفت: سید وقتی در روایت فتح صحبت می کردی، دلت پر از درد بود و صحبت کردنت یک حالتی داشت. گفتم: شما هم اگر همه دوستانت را، امامت را از دست داده بودی، دلت دردمند بود، اگر هم یک گوشه اش خالی از درد بود، شهید سید مرتضی آوینی آن را پر کرد.

شهید آوینی هنگام ضبط برنامه در خرمشهر وقتی راجع به شهادت صحبت می کردیم بی اختیار اشک می ریخت. این حالت یک آدم عادی نیست، باید به یک جایی رسیده باشد. به سید گفتم دیگر اشک توی چشمهایمان نمانده، ما شرمنده می شویم نمی توانیم برای شهادت بچه هایمان گریه کنیم، با حالت خاصش حیا می کرد و اشکهایش را از پشت عینک با دستانش پاک می کرد. می گفت سید صحبت بکن – وقتی از شهادت بچه ها صحبت می کردیم می گفت سید! بگو، این مظلومیت را باید رساند (گریه حضار) مظلومیتی که خودش نهایتاً در عصر قحطی شهادت پرچم دارش بود. خوشا به سعادتت سید. اینقدر اصرار کردی تا شهردار شهری در آسمان شدی! این مظلومیت شیعه را می رساند. سید مرتضی شیعه ی آگاهی بود که در بتخانه ها قد علم می کرد.

در این تعطیلات که همه سرگرم خوشی با خانواده بودیم، آمد جبهه، آمد آنجا که جایگاهش بود. ساعت 10 شب بود که در زدند، دیدم سید است، گفت: سید آمده ام تو را ببینم، روحیه بگیریم. خدایا این چه بود. این چشمان زیبا چه می گفت؟ ما متوجه نبودیم. با برادران گروه روایت فتح آمده بود. و اینها که بسیجیان مظلوم این مملکتند و با مظلومیت دارند این کار را انجام می دهند، از صادق ترین نیروهایی هستند که دلشان برای تک تک دردمندان بسیجی می سوزد. گفت: سید می خواهیم به فکه برویم. گفتم: آخه مرد، توی تعطیلات!؟

گفت: سید ما این حرفها را نداریم. ما آن چیزی را که در جنگ کشیدیم، مظلومیتی که مردم ما متحمل شدند، اسارتی که مردم ما کشیدند، بدبختیهایی را که بسیجیان تحمل کردند، دردهایی که امام و مسئولین نظام کشیدند، نتوانستیم بیان کنیم. ما باید این حقایق مدفون در خاکها را پیدا بکنیم و در این راه آنقدر تلاش می کرد که من متعجب مانده بودم هنگامی که اذن آمد، او هم رفت و به شهادت رسید.

و من از برادران می خواهم که ما را در خوزستان رها نکنید. آنجا که خون این عزیزان ریخته شده است. سید را بردم منزل خانواده ای که دو تا از پسرهای رزمنده اش و همسر و دخترش شهید شده بودند. از همان لحظه ای که چهره ی پدر این چند شهید را دید تا لحظه ای که ما بلند شدیم برای رفتن گریه می کرد. آن پیرمرد چند کلام که صحبت کرد سید از خود بیخود شد، با اینکه آن خانواده را نمی شناخت ولی به قول فرمایش برادرها روحش با روح شهدا و با خط ولایت هماهنگی داشت. هنرمندی بود که در جبهه و جنگ پرچم دفاع از ولایت فقیه را بر دوش داشت و تا به خون خود آغشته اش نکرد آن را زمین نگذاشت و داریم برادرهایی که این پرچم را بر زمین نگذارند و حقانیت و مظلومیت ولایت فقیه و بچه های بسیج و مردم حزب الله را به تصویر بکشند. سید مرتضی بعد از دیدار با پدر شهید گفت: سید من اصلاً حال ندارم، این دیدار حال را خراب کرد و من نتوانستم دیشب استراحت بکنم.

همسر ایشان زمانی که پیکرش را به خاک می سپردند چند کلام بیشتر نگفت و چه زیبا گفت که: من دوست دارم اگر عمری داشته باشم دنیا را از چشمهای شهید سید مرتضی آوینی ببینم. چرا که نگاه او حقیقت بود.

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته

سید صالح موسوی

منبع: کتاب راز خون
سايت تبيان

   نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390  توسط سجاد بهرامی پور 



موضوع: خاطرات شهدا
 رخشنده ترین ستاره عشق تویی//در چشم سحراشاره عشق تویی

        در وسعت اسمان ابی وطن // خورشید هزار پاره عشق تویی

 

        shahid     

ای شهید ای سرو سرافراز رهایی شعر از شکوه نام تو بشکوه

می شود  اینک در هرکلام پاک همراه با درود باید تو را نوشت

باید تو رو سرود تا سخره از صلابت نامت بایستد روح درخت سبز

شود ازشنیدنت شهید عزیز بار دیگر نسیم عطر تو را درشهر

پراکند در هرسالگرد شهادتت خاطرات تو از راه می رسند و

گلهای ارغوانی یادت شکوفا می شوند//

 

(خلاصه ای اززندگی نامه سردار رشید اسلام شهید نجاتی)

 

تاریخ تولد:۲۱/۱/۱۳۴۱  ـــ تاریخ شهادت:۲۱/۵/۱۳۶۶  ـــ سردشت ارتفاعات

 بولفتاز شهید سه فرزند به جامانده/ یک پسر و دو دختر / دختر کوچک

شهید  هفت ماه بعد از شهادت پدر پای به این عالم می گذارد و ارزوی دیدن

پدر برای او رویایی ... شادی روح این سرادر سپاه اسلام و تمامی شهدای

 مظلوم استان کرمانشاه سه تا صلوات:

   اللهم صل علی محم وال محمد وعجل فرجهم

       

شهید والا مقام ابراهیم نجاتی در سال ۱۳۴۱ درخانواده ای مذهبی در یکی

از محله های مستضعف نشین شهر کرمانشاه دیده به جهان گشود.بعد از


   نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390  توسط سجاد بهرامی پور 



دوستان از حسين خبري ندارند فکر مي کنند که زخمي يا شهيد شده است سراغش را که مي گيرند حسين را در حال سجده مي بينند، در حالي که جراحتي عميق برداشته، خون از بدنش جاري است سر بر سجده گذاشته است و خدا را شکر مي کند. او اهل روستاي ولشکلا (آبادي تمشک) در ۱۲ کيلومتري شمال ساري و اولين شهيد ميان درود است، مزار شهيد در همان روستا قرار دارد. سردار باقرزاده، رئيس بنياد حفظ آثار و نشر ارزش هاي دفاع مقدس در ادامه مي گويد: شهيد حسين بهرامي يکي از سرداران شهيد گمنامي است که در شهر و ديار خود هم زياد شناخته شده نيست وي که دانشجوي فيزيک دانشگاه فردوسي مشهد بود قبل از انقلاب چندين بار توسط ساواک به زندان افتاده است حسين بهرامي در عمليات آزادسازي سوسنگرد و ارتفاعات ا... اکبر به شهادت رسيد.

قبل از شهادت اين شهيد بزرگوار ما شناخت زيادي از او نداشتيم و بسياري فکر مي کردند که او فرد عادي است و تنها براي کار فرهنگي به جبهه آمده است اما بعدها فهميديم که او فعاليت هاي زيادي قبل از انقلاب داشته است از جمله طرح ترور وليعهد. شهيد بهرامي تشکلي را در ارتش تدارک ديده بود طوري که بعد از شهادت يکي از آنان از فعاليت هاي اين شهيد ياد مي کرد و مي گفت: وي گروهي را در ارتش ساماندهي و آنان را براي همراهي با جريان انقلاب آماده سازي کرده بود... از اين شهيد بزرگوار وصيت نامه عارفانه اي باقي مانده است که مي تواند چراغ راه جوانان و دانشجويان باشد.

شهيد بهرامي؛ ولادت در «ولشکلا» تحصيل در مشهد، شهادت در سوسنگرد

هوشمند

«خداوندا! تو امر نمودي که دشمن ظالم و حامي مظلوم باشم. خداوندا! تو امر نمودي که «اشداء علي الکفار» باشم. خداوندا! تو امر نمودي که صابر باشم. خداوندا! اين عمل ناقابل مرا قبول نما. خداوندا! ما هرچه داريم، از تو داريم. ما هيچ هستيم، اما هيچ ها را به درگاه باري تعالت بپذير و رضايت خويش را


   نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390  توسط سجاد بهرامی پور 



 

مهدی اخوان ثالث (م-امید)

هر چند همچو گل همه بر باد رفته اند

هرگز گمان مدار كه از یاد رفته اند

اینان نه آن گل اند كه گویی در این بهار

از یاد رفته اند چو بر باد رفته اند

اینان نه آهویند كه گویی دریغ و حیف

در چنگ ظالمانه صیاد رفته اند

جای دریغ نیست بر ایشان كه این گروه

با عزم آهنین و دل شاد رفته اند

« استاد » گفته بود كه با جان و دل به پیش

اینان بنا به گفته استاد رفته اند

سرباز آهنین نبرد نهایی اند

پولاد زیست كرده و پولاد رفته اند

در راه پی گذاری كاخ جهان نو

بر جا نهاده پایه و بنیاد رفته اند

در راه آفرینش باغی پر از شكوه

بی خس و خار و آفت و اضداد رفته اند

« پیروز باد ملت ما، انقلاب  ما»

 


   نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390  توسط سجاد بهرامی پور 



موضوع: شهدای گمنام

شهید گمنام....
آرام آرام قاصدكهای رسیده از سفری دور ، همراه نسیمی مهربان به دشت آلاله ها می رسند .
هر قاصدك بر گلبن لاله ای می نشیند تا خستگی و رنج این سفر دور و دراز را برای لاله اش بازگو كند .
فرشتگان به ضیافت این دشت می آیند و بالهایشان را فرش راه قاصدكها می كنند.
اما!
كمی آنطرف تر، دل خستگانی كه به پهنای دل آسمان گریسته اند تابوتهایی خالی را بر دوش خود حمل می كنند
با اینكه تابوت خالیست اما سنگینی عجیبی را بر پشتشان احساس می كنند
صاحبان آن تابوتها همان قاصدكها هستند كه سبكبار! به سمت مقصد خویش پرواز كرده اند
اما چرا آنطرفتر صدای گریه می آید؟!
آن همه غم و سوختگی سینه برای چیست؟
انگار هر كسی نجوایی در گوش تابوتی دارد و روی آن چیزی می نویسد
شعر می نویسند؟
آرزوها و امیدها را می نویسند؟
از دل تنگی ها و قصه هجران می سرایند؟
از سختی هایی كه كشیده اند؟
از نامردی ها و ناجوانمردی ها؟
از كسانی كه حرمت نان و سفره را نگه نمی دارند؟
از بی درد ها ی بی غم و غصه كه برای خوش گذرانی دو روزه دنیا كبوتر ها را در قفس زندانی كردند و به پرواز بی سرانجام آنان می خندند؟!
از لگدهایی كه روی خونهای پاك كوبیده شده!؟
اما نه!
از رد پای خون گریزی نیست!
این خونها پاك شدنی نیستند
مگر می شود فراموش كرد آن همه پاكی
آن همه صفا و صمیمیت
رشادت
شجاعت
جوانمردی
و آن همه عشق خدایی را!!!
و او همچنان می نویسد.............
اما پهنه تابوت به وسعت همه درد دلهایش نیست
چرا كه تابوت نیز دلتنگ پیكریست كه از دیار غربت به دیار غربت!
سفر می كند...........
.
.
.
تو فرزند كدام نسل پاكی؟
تو از كدامین دشت روییده ای قاصدك!؟
چه كسی سینه دریاییت را پاره پاره كرده؟
كدام دست ناپاك خون پاك تو را ریخته؟
به كجا سفر می كنی؟
دور از خانه و شهر خویش؟!
دور از دستهای پینه بسته پدر و قلب شكسته مادر!؟
.
.
.
سبز و آباد باد! آن خاكی كه سینه اش را آرامگاه پیكر پاك تو كرده
و خوش بر آن آسمانی كه سایه بان آن خاك شده!


**********

و ما باز هم شرمنده ایم


   نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر 1389  توسط سجاد بهرامی پور 



موضوع:
 

دیشب از چشمم بسیجی می‌چکید،


از تمام شب «دوعیجی» می‌چکید


باز باران شهیدان بود و من،


باز شبهای «مریوان» بود و من،


دستهایم باز تا آهنج رفت،


تا غروب «کربلای پنج» رفت،


یادهای رفته دیشب هست شد،


شعرم از جامی اثیری مست شد


تا به اقیانوسهای دوردست،


همچنان رودی که می‌پیوست شد،


مثنوی در شیشه مجنون نشست،


آن‌قدر نوشید تا بدمست شد،


اولین مصرع چو بر کاغذ دوید،


آسمان در پیش رویم دست شد...


یک‌نفر از ژرفنای آبها


آمد و با ساقی‌ام همدست شد


باز دیشب سینه‌ام بی‌تاب بود


چشمهاتان را نگاهم قاب بود


باز دیشب دیده، جیحون را گریست


راز سبز عشق مجنون را گریست


باز دیشب برکه‌ها دریا شدند


عقده‌های ناگشوده وا شدند

 

 

 

 

خواب دیدم کربلا باریده بود


بر تمام شب خدا باریده بود


خواب دیدم مرگ هم ترسیده بود


آسمان در چشمها ترکیده بود


مرگ آنجا سخت زیبا بود، حیف!


چون عروسانِ فریبا بود، حیف!


این چنین مطرود و بی‌حاصل نبود


مرگ آنجا آخرین منزل نبود


ای غریو توپها در بهت دشت


آه ای اروند! ای «والفجر هشت»


در هوا این عطر باروت است باز


روی دوش شهر، تابوت است باز


باز فرهادم، بگو تدبیر چیست؟


پای این البرز هم‌زنجیر کیست؟


پشت این لبخندها اندوه ماند


بارش باران ما انبوه ماند


همچنان پروانه‌ها رفتید، آه!


بر دل ما داغتان چون کوه ماند…


یادها تا صبح زاری می‌کنند


واژه‌هایم بی‌قراری می‌کنند


خواب دیدم سایه‌ای جان می‌گرفت


یک نفر در خویش پایان می‌گرفت

 

محد حسین جعفریان


   نوشته شده در پنجشنبه هشتم مهر 1389  توسط سجاد بهرامی پور 



موضوع: خاطرات شهدا

 

   اشلو شهید مرتضی جاویدی به نقل از مجموعه مقالات شهید آوینی

بعد از كاظم نوبت مصطفی است. او هم نخست سعی مي‌كند تا دوربین را منصرف كند. سرش را تكان مي‌دهد و مي‌خندد و این‌گونه سعی مي‌كند تا تأثیر دوربین را از نفس خود بزداید. باز هم پیروزی با اوست اگرچه بالاخره دوربین را بپذیرد و چند كلمه درباره‌ی خود سخن بگوید. بچه‌ها مي‌گویند: «بگو كه طلبه هم هستی.» آشكارا سرخی شرم بر چهره‌اش مي‌نشیند، اما باز هم مي‌خندد و از كنار این سخن، زیركانه مي‌لغزد و خود را نجات مي‌دهد.

دوربین به هر كجا كه رو مي‌كند، بچه‌ها مي‌گریزند. اگر كسی هم اقبال مي‌كند، مي‌خواهد پیام استقامت خویش را ابلاغ كند. آنها مي‌دانند كه نفس، حجاب آنهاست و برای رسیدن به مقام قرب، تنها از خود گذشتن كافی است. اگرچه تنها از خود گذشتن كافی باشد، اما این نه در توان هر تازه‌رسیده‌ای است. و عجبا، باید باور كرد كه در سراسر جهان، تنها این خیل وفادارانند كه قدرت از خود گذشتگی دارند.

اكبر بي‌سیم‌چی، شهید حاج علي‌اكبر رحمانیان، و بعد هم فرمانده یكی از گروهان‌های گردان كمیل. دوربین به هر كجا كه رو مي‌كند، بچه‌ها مي‌گریزند. آنها سعی مي‌كنند كه خود را در میان جمع گم كنند. نام و نشان، سنگیني‌هایی است كه سالكین طریق خدا از آن دو مي‌گریزند و اگر كسی هم از خود سخنی مي‌گوید، هیچ رنگ و شائبه‌ای از عجب در آن دیده نمي‌شود.

و بالاخره گمشده‌ی خویش، شهید مرتضی جاویدی را یافتیم، فرمانده شهید گردان فجر. او را كه مي‌بینی به یاد آن چهار روز و پنج شبی مي‌افتی كه در عملیات والفجر دو، با پنجاه نفر از بچه‌های گردان در محاصره‌ی دشمن افتاده بودند و هنگامی كه كار به انتها رسیده بود، مرتضی گفته بود: «ما مقاومت مي‌كنیم و اجازه نمي‌دهیم كه تاریخ تنگه‌ی احد تكرار شود.» اجر مقاومت دلیرانه‌ی آنها پیروزی بود.

نام و نشان سنگیني‌هایی است كه سالكین طریق خدا از آن دو مي‌گریزند و مرتضی بالاخره هم در برابر سماجت دوربین تسلیم نشد.  مي‌كند و ایل نیز به همراه بهار، و بهانه‌ی این پیوند، دام‌های گرسنه‌ای هستند كه حیاتشان به مراتع سبز وابسته است.
 

سرداری از ایل قشقایی (شهید طمراس چگینی)

تا چند روز دیگر از میان ایل قشقایی دیگر كسی باقی نخواهد ماند كه در برابر جاذبه‌ی سحرانگیز كوچ تاب آورده باشد. برای عشایر، ماندن مثل مردن است و جاذبه‌ی كوچ، تنها در مرغزارهای سرسبز نیست. آنان كه مانده‌اند، شهر را به بهای اسارت خریده‌اند. بهار كوچ آنان كه مانده‌اند، شهر را به بهای اسارت خریده‌اند. عشایر همسفر بهار هستند و این حركت دائم، از آنان مردمی آزاده و بي‌تكلف ساخته است. رودخانه‌هایی هستند كه حیاتشان در ترك ماندن است، اگرنه عادات و تعلقات آنان را به بند مي‌كشد و از ظلمات درونشان مردابی عفن ظاهر مي‌شود. پیوندی كه همسفران بهار با طبیعت بسته‌اند، آنان را روشنی آب و طراوت شبنم، لطافت گلبرگ و آزادگی كوهسار، رقت نسیم و صلابت صخره‌ها، صمیمیت آفتاب و وسعت دشت بخشیده، و هجرت دائم، مرداب‌های عفن وجودشان را خشكانده است.

خانواده‌ی شهید طمراس چگینی آخرین روزهای ییلاق خویش را در نزدیكي‌های فیروزآباد مي‌گذراندند. در آغاز گفت‌وگوی ما با پدر و برادر شهید طمراس چگینی، پیرمرد خوش‌چهره‌ی دیگری هم كه همچون پدر شهید چگینی كلاه قشقایی به سر نهاده بود، به جمع ما پیوست. گفتند كه او پدر شهید قیطاس میرزاده است، شهیدی دیگر از طایفه‌ی كوچك چگینی.

‌‌شلمچه
‌‌انعكاس غروب آفتاب در آبگرفتگی شلمچه تمثیلی تاریخی است، آیتی است از آیات قدسی آفرینش كه در خود، راز یك سنت تغییرناپذیر را نهفته دارد.

شهادت جانمایه‌ی انقلاب اسلامی است و قوام و حیات نهضت ما در خون شهید است. رمز آنكه سیدالشهدا(ع) را خون خدا مي‌خوانند در همین‌جاست. خون پیكره‌ی حق در طول تاریخ از قلب عاشوراست و اگر حقیقت را بخواهی، هنوز روز عاشورا به شب نرسیده است. كاروان تاریخ روان است و یاران عاشورایی سیدالشهدا(ع) یكایك از صلب پدران و رحم مادرانشان پای به سیاره‌ی زمین مي‌گذارند و در زیر خیمه‌هایی پشمینه و یا در خانه‌هایی كاهگلی بزرگ مي‌شوند و خود را به صحرای كربلا مي‌رسانند. مرتضی جاویدی و طمراس چگینی از این خیلند.

شهید طمراس چگینی، معاون شهید خلیل مطهرنیا، مسئول طرح و عملیات لشكر المهدی بود. او اكنون در كنار خلیل، كه با دوربین رفت و آمد دشمن را در كنار دریاچه‌ی پرورش ماهی زیر نظر گرفته، ایستاده است. خلیل دوربین را به طمراس مي‌سپارد.

فرمانده لشكر نیز سر مي‌رسد و این بار او به جبهه‌ی دشمن خیره مي‌شود. آنچه كه نظر آنان را به خود جذب كرده است، تلاشی است كه در جبهه‌ی دشمن به وسیله‌ی بچه‌های تخریب انجام مي‌شود. آنها رفته‌اند تا با پودر آذر، جاده‌ی تداركاتی دشمن را منهدم كنند. آنچه در كتاب‌های تاریخ نگاشته‌اند این است كه ریشه‌ی جنگ‌ها همواره در جاذبه‌ای است كه نفس انسان را به جانب قدرت و حاكمیت یافتن بر دیگران مي‌كشاند. اما ریشه‌ی این جنگ برای ما در معتقداتی است كه راه ما را به طریق هزاران ساله‌ی انبیا پیوند مي‌دهد و اگر اینچنین نبود، طمراس دانشگاه را رها نمي‌كرد تا به جبهه بیاید و اگر اینچنین نبود، هرگز مردم جایی در جنگ نمي‌یافتند.

خون پیكره‌ی حق در طول تاریخ از قلب عاشوراست كه سرچشمه مي‌گیرد و اگر حقیقت را بخواهی، هنوز روز عاشورا به شب نرسیده است. كاروان تاریخ روان است و یاران عاشورایی سیدالشهدا (ع) یكایك از صلب پدران و رحم مادرانشان پای به سیاره‌ی زمین مي‌گذارند و در زیر خیمه‌هایی پشمینه و یا در خانه‌هایی كاهگلی بزرگ مي‌شوند و خود را به صحرای كربلا مي‌رسانند.

آخرین بار شهید مرتضی جاویدی را در كنار دریاچه‌ی پرورش ماهی ملاقات كردیم. دو سه ساعت بیش‌تر نبود كه این خط به تسخیر رزمندگان اسلام درآمده بود و برای تثبیت كامل آن هنوز بچه‌ها به‌شدت با نیروهای زرهی دشمن درگیر بودند. مرتضی كه خیال داشت گردان خود را پیش ببرد و راه گریزی هم از نگاه دوربین نیافته بود، به‌ناچار سعی كرد با همان نگاهی كه همواره گویی به فراتر از نهایت‌ها مي‌نگریست، در چشم دوربین نگاه كند و با عجله به سؤ‌الات ما پاسخ گوید. بعد هم باشتاب در حالی كه یك موشك آرپي‌جی به دست داشت روانه شد. مرتضی را در جبهه با نام «اشلو» مي‌شناختند. و اگر درست بیندیشیم، تقدیر آینده‌ی جهان نه در كف نام‌آوران دنیای تیره‌ی سیاست، بلكه در كف دلاوران گمنامی چون مرتضی جاویدی و طمراس چگینی است كه فارغ از نام و نشان دست‌اندركار تغییر عالم هستند.


   نوشته شده در پنجشنبه هشتم مهر 1389  توسط سجاد بهرامی پور 



موضوع: شهدای تفحص

 

مادر چگونه فرزندش را شناخت...

پيكر يكي از شهدا به ‌نام احمدزاده را كه براساس شواهد دوستانش پيدا كرده بوديم و هيچ پلاكي و مدركي نداشت تحويل خانواده‌اش داديم. مادر او با ديدن چند تكه استخوان، مات و مبهوت فقط مي‌گفت: اين بچه‌ من نيست حق هم داشت او درهمان لحظات تكه ‌پاره‌هاي لباس شهيد را مي‌جست كه ناگهان چيزي توجه‌اش را جلب كرد. دستانش را ميان استخوان‌ها برد و خودكار رنگ و رو رفته‌اي را درآورد. با گوشه چادر، بدنه خودكار را پاك كرد. سريع مغزي خودكار را درآورد و تكه كاغذي را كه داخل بدنه آن لوله شده بود خارج ساخت. اشك در چشمانش حلقه زد. همه متعجب شده بودند كه چه شده، ديديم برروي كاغذ لوله شده نام احمدزاده نوشته، مادر آن را بوسيد و گفت: اين دست‌خط پسر من است. اين پيكر پسرمه، خودشه.
دفتر اسناد و خاطرات مركز فرهنگي دفاع مقدس خرمشهر

 

نام كوچك او عشقعلي بود

آخرين روز سال امام علي (ع) بود به دوستان گفتم امروز آقا به ما عيدي خواهد داد. در زيارت عاشوراي آن روز هم متوسل شديم به‌منظور عالم، حضرت علي (ع)، همه بچه‌ها با اشك و گريه، آقا را قسم كه اين شهيدان به عشق او به شهادت رسيده‌اند. از اميرالمومنيين (ع) خواستيم تا شهيدي بيابيم رفتيم پاي كار، همه از نشاط خاصي برخوردار بوديم مشغول كند‌وكاو شديم آن روز اولين شهيدي را كه يافتيم با مشخصات و هويت كامل پيدا شد نام كوچك او عشقعلي بود.
 
 
 تفسیر اشک و لبخند

عصر يك روز گرم بود و بيابان هاى خشك و گسترده جنوب; و احساس ناشناخته درونى اى كه ما را به طرف كانالى كه عرض و «نفررو» كشانده بود. بيشتر طول آن را صبح زيرورو كرده و گشته بوديم، و فكر نمى كرديم كه يدگر شهيدى در آنجا باشد. يكى از بچه ها بد جورى خسته و كلافه شده بود; در حالى كه رويش به كانال بود، فرياد زد:

 خدايا، ما كه آبرويى نداريم، اما اين شهدا پيش تو آبرو دارند، به حق همين شهدا كمكمان كن تا پيكرشان را پيدا كنيم!
به نقطه اى داخل كانال مشكوك شديم. بيل ها را به دست گرفتيم و شروع كرديم به كندن. بيست دقيقه اى كه بيل زديم، برخورديم به تعدادى وسايل و تجهيزات از قبيل خشاب اسلحه، قمقمه، فانسقه و... كه خود مى توانست نشانى از شهيدان باشد، ولى كار را كه ادامه داديم، چيزى يافت نشد. اين احتمال را داديم كه دشمن، بعد از عمليات وسايل و تجهيزات شهدا را داخل اين كانال ريخته است.
درست در آخرين دقايقى كه مى رفت تا اميدمان قطع شود و دست از كار بكشيم، بيل دستى يكى از بچه ها به شيئى سخت در ميان خاك ها خورد. من گفتم: «احتمالا گلوله عمل نكرده خمپاره باشد»، ولى بقيه اين احتمال را رد كردند. شدت فعاليت بچه ها بيشتر شد، پندارى نور اميد در دلهاشان روشن شده بود. دقايقى نگذشت كه دسته هاى زنگ زده برانكاردى توجهمان را جلب كرد، كمى خوشحال شديم. ولى اين هم نمى توانست نشانه وجود شهيد باشد. فكر كرديم برانكارد خالى باشد. سعى كرديم دسته هايش را گرفته و از زير خاك بيرون بكشيم. هرچه زور زديم و تلاش كرديم، نشد كه نشد. برانكارد سنگين بود و به اين راحتى كه ما فكر مى كرديم، بيرون نمى آمد.
اطراف برانكارد را خالى كرديم. نيم مترى هم در عمق زمين را كنديم. پتويى كه از زير خاك نمايان شد، توجه همه را جلب كرد. روى برانكارد را كه خالى كرديم، پيكر شهيدى را يافتيم كه بروى آن دراز كشيده و پتو به دورش پيچيده بود. با ذكر صلوات، پتو را كنار زدمى، بدن استخوان شده بود ولى لباس كاملا سالم مانده بود. در قسمت پهلوى سمت راست شهيد، روى لباس يك سوراخ به چشم مى خرود كه نشان مى داد جاى تركش است. دگمه هاى لباس را كه باز كرديم، ديديم يك تركش بزرگ روى قفسه سينه اش جاى گرفته است.
كار را ادامه داديم، كمى آن طرفتر پيكر شهيدى ديگر را يافتيم كه آن هم بر روى برانكارد دراز كشيده و شهيد شده بود. لباس او هم كاملا سالم بود. بر پيشانى اش سربند سبزى به چشم مى خورد، كه روى آن نوشته شده بود: «يا مهدى ادركنى»
صحنه غريبى بود. خنده و گريه بچه ها توأم شده بود. خنده و شادى از بابت پيدا كردن پيكرهاى مطهر، و گريه از بابت مظلوميت مجروحين كه غريبانه به شهادت رسيده بودند.

 

مظلومیت پنهان

يكى از روزها كه خاك ها را به دنبال شقايق هاى پنهان، مى كاويديم، در اطراف ارتفاع 112 فكه، به پيكر چند شهيد برخورديم كه همه شان آرام و زيبا برروى برانكارد خوابيده و شهد شهادت نوشيده بودند. يكى از آنان لباس سبز و زيباى «سپاه» بر تن داشت و با اينكه بيش از ده سال از شهادتش مى گذشت، ولى رنگ سبز لباس او همچنان زيبا و تميز خود نمايى مى كرد.

شروع كرديم به جستجو ميان پيكر شهدا بلكه پلاك و يا كارت شناسايى از آنها بيابيم. دگمه هاى لباس سپاه او را كه باز كرديم، متوجه يك گلوله عمل نكرده خمپاره 60 ميليمترى شديم كه مستقيم بر روى بدن او اصابت كرده بود. گلوله خمپاره، كمر شهيد و كف برانكارد را سوراج كرده و در زمين نيز فرو رفته بود.
با احتياط تمام، گلوله خمپاره را از بدن او خارج كرديم و به كنارى نهاديم. يك آن برگشتم به هنگامه عمليات والفجر يك، بهار سال 62، زمانى كه او زخمى بوده و ذكر مى گفته، خمپاره اى بر بدن مجروحش فرود آمده و...

 

بر گرفته شده از ساجد


   نوشته شده در شنبه بیست و هفتم شهریور 1389  توسط سجاد بهرامی پور 



آخرين مطالب



درباره ما ...
 
 
 
 
نويسندگان